تصمیمگیری مبتنی بر شواهد یا کنش مبتنی بر شواهد در مدیریت
مقدمه: چرا داشتن شواهد بهتنهایی تصمیم بهتری نمیسازد؟
مدیری را تصور کنید که گزارشهای متعددی روی میزش دارد: دادههای عملکردی، نتایج یک پژوهش دانشگاهی، بازخورد کارکنان و توصیههای یک مشاور. او به همهٔ این اطلاعات دسترسی دارد، اما هنوز نمیداند باید کدام یک را مبنای تصمیم خود قرار دهد. داشتن شواهد، بهخودیخود، تصمیمگیری را بهبود نمیدهد. پرسش اصلی این است که شواهد چگونه وارد فرایند تصمیم و اقدام میشوند و یک مدیر تا چه اندازه میتواند به آنها تکیه کند. این مقاله به همین پرسش میپردازد و نشان میدهد که مفهوم «تصمیمگیری مبتنی بر شواهد» در مدیریت، با آنچه در پزشکی شکل گرفته است، تفاوتهای مهمی دارد.
تصمیمگیری مبتنی بر شواهد چیست؟
تصمیمگیری مبتنی بر شواهد رویکردی نظاممند برای حل مسائل و خطمشیگذاری است که در آن از بهترین شواهد موجود استفاده میشود. بااینحال، لازم است در همان ابتدا یک سوءتفاهم رایج را برطرف کنیم. وقتی از تصمیمگیری مبتنی بر شواهد سخن میگوییم، منظورمان پیروی خشک و غیرمنعطف از نتایج پژوهشها نیست. قضاوت حرفهای (Professional Judgment) و سایر منابع اطلاعاتی، مانند بازخورد ذینفعان، جایگاه خود را در این رویکرد حفظ میکنند. آنچه هدف این رویکرد است، ارتقای کیفیت بهکارگیری شواهد در خطمشیگذاری و تصمیمگیری است، نه حذف قضاوت انسانی.
ریشهٔ این مفهوم به پزشکی بازمیگردد. دیوید سکت و همکارانش حدود دو دهه پیش تعریفی از پزشکی مبتنی بر شواهد ارائه کردند که همچنان مبنای بحثهای این حوزه است:
پزشکی مبتنی بر شواهد، استفادهٔ آگاهانه، صریح و خردمندانه از بهترین شواهد فعلی در تصمیمگیری دربارهٔ مراقبت از هر یک از بیماران است. عمل پزشکی مبتنی بر شواهد به معنای ادغام خبرگی بالینی فردی با بهترین شواهد بالینی خارجی موجود از پژوهشهای نظاممند است.
این تعریف بر یک نکتهٔ کلیدی تأکید دارد: شواهد پژوهشی قرار نیست جایگزین قضاوت حرفهای شوند، بلکه آن را تکمیل میکنند. بااینحال، هر مدل تصمیمگیری خوب باید از اتکای صرف به قضاوت حرفهای نیز پرهیز کند؛ چراکه گاهی کارشناسان نیز به شکل قابل پیشبینیای اشتباه میکنند. ما امروزه میدانیم که تصمیمگیرندگان ممکن است بهصورت آگاهانه یا ناخودآگاه دچار سوگیریهای شناختی شوند و در قضاوتهای مهم خطا کنند.
نقش سایر عوامل در کنار شواهد
شواهد هرگز تنها ورودیِ یک تصمیم نیستند. در خطمشیگذاری، تصمیمگیری سازمانی و حتی تصمیمهای فردی مدیران، مجموعهای از عوامل در کنار شواهد نقش ایفا میکنند. ادارهٔ خدمات شهروندی بریتانیا در توصیههای خود تأکید میکند که خطمشیگذاران باید علاوه بر توانایی بهکارگیری شواهد، مهارتهایی در زمینههای «سیاسی» و «ارائهٔ خدمت» نیز داشته باشند. این بدان معناست که در نظر گرفتن جو و بستر سیاسی، تنها به محیط سیاسی کلان کشور محدود نمیشود؛ یک مدیر توانمند باید زمینهٔ سیاسی و اثرگذاریهای آن را در درون سازمان خود نیز بشناسد و در تصمیمگیری لحاظ کند.
این نکتهٔ مهمی است: اطمینان از رسیدن خدمت به شهروندان و درک اثرگذاری زمینهٔ سیاسی، هر دو از عوامل مؤثر بر تصمیمگیریاند. اما تمرکز این مقاله بر داده، شواهد و تصمیمگیری مبتنی بر شواهد است و سایر عوامل در همین چارچوب مورد اشاره قرار میگیرند.
مدیریت؛ کنش یا تصمیمگیری مبتنی بر شواهد؟
تعریف «مدیریت مبتنی بر شواهد» (Evidence-Based Management یا EBMgt) خود یک کار مهم و چالشبرانگیز است. اگرچه رویکرد «کنش مبتنی بر شواهد» (Evidence-Based Practice یا EBP) پیش از رسیدن به مدیریت، در چندین حرفهٔ دیگر به کار گرفته شده بود، از همان ابتدا روشن بود که بهکارگیری آن در مدیریت احتمالاً چالشبرانگیزتر از پزشکی است. چند عامل مهم این چالش را ایجاد کردهاند:
۱. میدان پژوهشی کمتر توسعهیافته
مدیریت در مقایسه با پزشکی، زمینهٔ پژوهشی کمتوسعهیافتهتری دارد. دستور کار پژوهشی آن نامشخصتر است و توافق بسیار کمتری دربارهٔ اینکه سؤالات کلیدی پژوهش چیست یا چگونه باید مطالعه شوند، وجود دارد. این ابهام بنیادین، استخراج شواهد قابل اتکا را دشوارتر میکند.
۲. مدیریت یک حرفه نیست
برخلاف پزشکی، مدیریت یک حرفه (Profession) به معنای رسمی کلمه نیست. مدیران آموزش استانداردی بر پایهٔ مجموعه دانش مورد توافق دریافت نمیکنند، برای عمل نیازی به تأیید اعتبار ندارند و نمیتوان آنها را به دلیل قصور حرفهای مورد پیگرد قرار داد. این تفاوت ساختاری، زمینهٔ نهادیِ بهکارگیری شواهد را در مدیریت بهکلی متفاوت میسازد.
۳. پایگاه پژوهشی کمانسجامتر
پایگاه پژوهشی مدیریت نسبت به رشتههایی که عموماً با عنوان علوم «سخت» شناخته میشوند، کمتر هدفمند و همسو است و توجه کمتری به جمعآوری دانش قابل اعتماد و قابل تکرار دارد. اصطلاح علم سخت و علم نرم برای مقایسهٔ رشتههای علمی بر اساس دقت روششناختی، دقت و عینیت به کار میرود. علوم طبیعی عموماً بهعنوان علم سخت و علوم اجتماعی بهعنوان علم نرم توصیف میشوند. این فاصلهٔ روششناختی، کیفیت و انسجام شواهد در دسترس مدیران را تحت تأثیر قرار میدهد.
به همهٔ این دلایل، تقریباً همهٔ طرفداران مدیریت مبتنی بر شواهد استدلال میکنند که برای حرکت از پزشکی مبتنی بر شواهد به مدیریت مبتنی بر شواهد، درجاتی از «تفسیر و ترجمه» ضروری است. نمیتوان مدل پزشکی را بدون تعدیل به مدیریت منتقل کرد.
از تصمیمگیری مبتنی بر شواهد تا کنش مبتنی بر شواهد
در منابع مختلف، تعریفهای متفاوتی از مدیریت مبتنی بر شواهد میتوان یافت و این تعریفها در طول زمان مفصلتر شدهاند. در یکی از رایجترین تعریفها، کنش مبتنی بر شواهد در مدیریت به تصمیمگیری از طریق استفادهٔ آگاهانه، صریح و خردمندانه از بهترین شواهد موجود از منابع متعدد اشاره دارد. این تعریف، شش گام مشخص را برای فرایند کنش مبتنی بر شواهد معرفی میکند:
۱. پرسیدن (Asking)
تبدیل یک مشکل یا مسئلهٔ عملی به پرسشی که قابل پاسخگویی باشد. بدون صورتبندی دقیق پرسش، جستوجوی شواهد بیهدف میماند. برای مثال، بهجای پرسیدنِ کلیِ «چرا فروش کاهش یافته است؟»، پرسش دقیقتر میتواند این باشد: «آیا تغییر اخیر در فرایند جذب مشتری با کاهش نرخ تبدیل همراه بوده است؟»
۲. به دست آوردن (Acquiring)
جستوجو و بازیابی نظاممند شواهد. این گام مستلزم آن است که تصمیمگیرنده بداند کجا و چگونه به دنبال شواهد مرتبط بگردد، نه اینکه صرفاً به اطلاعات در دسترس و نزدیک بسنده کند.
۳. ارزیابی (Appraising)
قضاوت انتقادی دربارهٔ قابل اعتماد بودن و مرتبط بودن شواهد. همهٔ شواهد ارزش یکسان ندارند؛ بخش مهمی از کنش مبتنی بر شواهد، تمیز دادن شواهد قوی از ضعیف است.
۴. جمعکردن (Aggregating)
وزن دادن و ترکیب شواهد بهدستآمده. در بسیاری از موارد، شواهد پراکنده و حتی متعارضاند. این گام به تصمیمگیرنده کمک میکند تصویری منسجم از مجموعهٔ شواهد بسازد.
۵. کاربرد (Applying)
گنجاندن شواهد در فرایند تصمیمگیری. شواهد باید بهطور واقعی وارد تصمیم شوند، نه اینکه صرفاً گردآوری شوند و در نهایت نادیده گرفته شوند.
۶. ارزیابی (Assessing)
ارزیابی نتیجهٔ تصمیم اتخاذشده برای افزایش احتمال نتیجهٔ مطلوب در آینده. این گام حلقهٔ یادگیری را میبندد: تصمیمگیرنده از پیامدهای تصمیم خود میآموزد و این یادگیری را به چرخهٔ بعدی وارد میکند.
این شش گام، مسیری را نشان میدهند که در آن شواهد از مرحلهٔ پرسش تا یادگیری پس از تصمیم بهطور پیوسته جریان دارند.
شواهد در فرایند تصمیمگیری چه نقشی دارند؟
برای درک بهتر جایگاه شواهد در تصمیمگیری، تفکیک آن از مفاهیم نزدیکش ضروری است. داده (Data) واقعیتهای خام و پردازشنشدهاند. اطلاعات (Information) دادههایی هستند که در بستر معنادار قرار گرفتهاند. شواهد (Evidence) اطلاعاتیاند که از مسیر قابل ارزیابی تولید شدهاند و میتوانند مبنای قضاوت قرار گیرند. دانش (Knowledge) مجموعهای است از شواهد، تجربه و درک زمینه که در ذهن فرد یا سازمان انباشته شده است. در نهایت، قضاوت حرفهای (Professional Judgment) توانایی تصمیمگیرنده برای سنجیدن شواهد در کنار سایر عوامل است.
این تمایزها از آن رو اهمیت دارند که در عمل، این مفاهیم اغلب با یکدیگر خلط میشوند. مدیری که صرفاً به دادهها دسترسی دارد، لزوماً شواهد در اختیار ندارد؛ و مدیری که شواهد دارد، لزوماً به قضاوت حرفهای برای استفاده از آنها بینیاز نیست.
| مسئلهٔ تصمیم | چه چیزی باید بدانیم؟ | چه نوع شواهدی مفید است؟ | چه عوامل دیگری باید در نظر گرفته شود؟ | پیامد برای تصمیم |
|---|---|---|---|---|
| کاهش نرخ ماندگاری کارکنان | علت خروج کارکنان و اثربخشی مداخلات نگهداشت | دادههای خروج مصاحبهای، پژوهشهای منابع انسانی دربارهٔ عوامل نگهداشت | محدودیت بودجهای برای بستههای جبران خدمت، فرهنگ سازمانی، شرایط بازار کار | شواهد میتوانند گزینهها را روشن کنند، اما انتخاب نهایی به قضاوت مدیر و محدودیتهای سازمانی وابسته است |
| اجرای یک تغییر فرایندی در سازمان | این تغییر در سازمانهای مشابه چه نتایجی داشته است؟ | مطالعات موردی، ارزیابیهای پیشین تغییرات مشابه | آمادگی کارکنان، زمان در دسترس، ظرفیت اجرایی، روابط قدرت در سازمان | شواهد میتوانند ریسکها را پیشبینیپذیر کنند، اما موفقیت اجرا به عوامل زمینهای وابسته است |
مثال کاربردی: تصمیم دربارهٔ اصلاح ساختار تیم فروش
تصور کنید مدیری در یک سازمان متوسط قصد دارد ساختار تیم فروش را از حالت منطقهای به حالت محصولمحور تغییر دهد. او میتواند بدون پشتوانهٔ شواهد، صرفاً بر اساس شهود یا تجربهٔ قبلی خود تصمیم بگیرد. اما در رویکرد مبتنی بر شواهد، مسیر متفاوتی طی میشود. ابتدا مسئله به پرسشی قابل پاسخ تبدیل میشود: «آیا ساختار محصولمحور در سازمانهایی با تنوع محصول مشابه، به بهبود عملکرد فروش منجر شده است؟» سپس مدیر به دنبال شواهد مرتبط میگردد: دادههای داخلی دربارهٔ تعارضهای بینمنطقهای، مطالعات منتشرشده دربارهٔ طراحی ساختار فروش، و تجربهٔ مستند سایر سازمانها. در گام ارزیابی، او اعتبار و مرتبط بودن هر شاهد را میسنجد و شواهدی را که از زمینههای بسیار متفاوت آمدهاند با احتیاط تفسیر میکند. در نهایت، این شواهد در کنار عواملی مانند آمادگی کارکنان، محدودیت زمانی و چرخهٔ فروش سازمان قرار میگیرند تا تصمیم نهایی گرفته شود. حتی اگر نتیجهٔ تغییر با انتظار اولیه همسو نباشد، ارزیابی پس از اجرا میتواند یادگیری ارزشمندی برای تصمیمهای آینده فراهم کند.
چالشهای استفاده از رویکرد مبتنی بر شواهد در مدیریت
استفاده از رویکرد مبتنی بر شواهد در مدیریت با چالشهای متعددی همراه است که نادیده گرفتن آنها تصویری غیرواقعبینانه از این رویکرد ارائه میدهد. یکی از جدیترین چالشها، نبود شواهد کافی و باکیفیت در بسیاری از حوزههای مدیریتی است. برخلاف پزشکی که انبوهی از کارآزماییهای بالینی و مطالعات نظاممند در دسترس دارد، در بسیاری از پرسشهای مدیریتی یا شواهد اندک است یا کیفیت لازم را ندارد. چالش دیگر، دشواری انتقال شواهد از یک زمینه به زمینهٔ دیگر است. آنچه در یک سازمان با فرهنگ و ساختار مشخص جواب داده است، لزوماً در سازمان دیگر با زمینهٔ متفاوت کارساز نیست. محدودیت زمانی و منابع نیز در عمل، بسیاری از مدیران را از جستوجوی نظاممند شواهد بازمیدارد. علاوه بر این، ممکن است شواهد با ارزشها، منافع یا ملاحظات سیاسی در تعارض قرار گیرند و تصمیمگیرنده ناچار شود میان آنچه شواهد نشان میدهد و آنچه از نظر ارزشی یا سیاسی قابل قبول است، توازن برقرار کند. در نهایت، ظرفیت سازمانی برای ارزیابی و بهکارگیری شواهد، خود میتواند یک محدودیت جدی باشد؛ بدون مهارت تحلیل داده و ارزیابی انتقادی، شواهد در دسترس نیز بیاستفاده میمانند.
برای تصمیمگیرنده چه معنایی دارد؟
برای مدیری که میخواهد رویکرد مبتنی بر شواهد را در عمل به کار گیرد، چند نکتهٔ کلیدی قابل توجه است. نخست، نباید تصور کند که شواهد بهتنهایی تصمیم را میسازند؛ شواهد یکی از ورودیهای تصمیماند و قضاوت حرفهای، ارزشها، زمینه و محدودیتهای اجرایی نیز در تصمیم نهایی نقش دارند. دوم، باید پیش از جستوجوی شواهد، پرسش تصمیم را بهطور دقیق صورتبندی کند؛ پرسش مبهم، شواهد نامرتبط تولید میکند. سوم، باید به کیفیت و مرتبط بودن شواهد توجه انتقادی داشته باشد و همهٔ شواهد را همارز نبیند. چهارم، باید شواهد را در زمینهٔ خاص سازمان خود تفسیر کند و از تعمیم سادهانگارانه بپرهیزد. و پنجم، باید بین شواهد و سایر عوامل تصمیم، مانند ارزشها، منافع ذینفعان و محدودیت منابع، توازن برقرار کند. تصمیمگیری مبتنی بر شواهد به معنای نادیده گرفتن این عوامل نیست، بلکه به معنای آن است که شواهد بهطور آگاهانه و نظاممند در کنار آنها قرار گیرند.
جمعبندی
تصمیمگیری مبتنی بر شواهد، رویکردی است که میتواند کیفیت تصمیمهای مدیریتی را ارتقا دهد، اما انتقال این رویکرد از پزشکی به مدیریت با چالشهای ساختاری و زمینهای همراه است. مدیریت، برخلاف پزشکی، حرفهای رسمی با پایگاه دانش مورد توافق نیست و شواهد پژوهشی آن از انسجام و قابلیت اتکای کمتری برخوردارند. ازاینرو، بهکارگیری این رویکرد در مدیریت مستلزم تفسیر و ترجمه است، نه کپیبرداری مستقیم. در عمل، مدیر میتواند با دنبال کردن فرایند ششگانهٔ پرسیدن، بهدستآوردن، ارزیابی، جمعکردن، کاربرد و ارزیابی، شواهد را بهطور نظاممند وارد تصمیمهای خود کند. اما باید همواره به یاد داشته باشد که شواهد، ورودیِ تصمیماند، نه جایگزین آن. تصمیم نهایی همواره در نقطهٔ تلاقی شواهد، قضاوت حرفهای، ارزشها و محدودیتهای زمینهای شکل میگیرد.