مبانی نظری و ریشه‌های مدیریت مبتنی بر شواهد

مقدمه: چرا داشتن پژوهش‌های مدیریتی به تصمیم بهتر منجر نمی‌شود؟

تصور کنید مدیر ارشد یک سازمان بزرگ هستید و باید درباره اجرای یک برنامه جدید توسعه منابع انسانی تصمیم بگیرید. چندین پژوهش دانشگاهی در این زمینه در دسترس است: برخی نتیجه‌های مثبت گزارش می‌کنند، برخی هیچ اثر معناداری نشان نمی‌دهند و برخی دیگر اثر را وابسته به شرایط می‌دانند. با وجود حجم قابل‌توجهی از یافته‌های پژوهشی، مسیر روشنی برای تصمیم‌گیری نمی‌بینید. این وضعیت، فقط دشواری یک تصمیم خاص نیست؛ نشانه‌ای از یک مسئله ساختاری در رابطه میان دانش مدیریت و عمل مدیریت است.

مدیریت مبتنی بر شواهد (Evidence-Based Management یا EBMgt) در پاسخ به همین مسئله شکل گرفته است. این رویکرد می‌کوشد میان یافته‌های پژوهشی و تصمیم‌گیری واقعی در سازمان‌ها پیوندی نظام‌مند برقرار کند. اما برای آن‌که بتوان از این رویکرد به‌درستی استفاده کرد، ابتدا باید فهمید از کجا آمده، چه پیش‌فرض‌هایی دارد و چرا نمی‌توان آن را به‌سادگی به یک دستورعمل اجرایی تقلیل داد. در این مقاله، زمینه‌های شکل‌گیری مدیریت مبتنی بر شواهد را بررسی می‌کنیم.

شکاف میان تئوری و عمل: نقطه شروع بحران

دانشگاهیان مدیریت از مدت‌ها پیش به شکاف بزرگی میان پژوهش‌های دانشگاهی و مدیریت در میدان عمل اشاره کرده‌اند. در طول چند دهه، بحث‌های متعددی درباره علل این شکاف و راه‌های کاهش آن صورت گرفته است. این بحث‌ها را می‌توان از سه منظر اصلی دسته‌بندی کرد.

گروهی از تحلیل‌گران، دلیل اصلی شکاف را در شیوه کار پژوهشگران دانشگاهی می‌بینند. در نگاهی کاریکاتورگونه اما گویا، پژوهشگران این حوزه افرادی توصیف شده‌اند که بیش‌ازحد تخصصی و خودارجاع هستند، وسواس نظری دارند، بیش‌ازحد ریاضی‌محورند و به مسائل عملی توجه کافی نشان نمی‌دهند. در این روایت، پژوهشگران با نادیده‌گرفتن تجربه کنش‌گرانی که در میدان عمل ایستاده‌اند، فاصله خود را با واقعیت افزایش می‌دهند.

گروهی دیگر بر کنش‌گران میدان عمل تمرکز کرده‌اند. در این دیدگاه، مدیران و متخصصان گاهی پژوهش‌هراس، ضدروشنفکر و علاقه‌مند به موج‌ها و مدهای اثبات‌نشده در مدیریت توصیف می‌شوند؛ افرادی که بیش از آن‌که حرفه‌ای واقعی باشند، دنباله‌روی گرایش‌های زودگذرند.

دیدگاه سوم، هیچ‌یک از دو گروه را سرزنش نمی‌کند. این نگاه متذکر می‌شود که دانشگاهیان و متخصصان در محیط‌هایی بسیار متفاوت کار می‌کنند و همین تفاوت، منطق‌های متفاوتی می‌سازد: مفروضات متفاوت، نظام‌های اعتقادی متفاوت، روش‌های متفاوت برای نزدیک‌شدن به مسئله، چارچوب‌های زمانی متفاوت، الگوهای ارتباطی متفاوت و علایق و انگیزه‌های متفاوت. تا وقتی این تفاوت‌های ساختاری نادیده گرفته شوند، شکاف باقی می‌ماند.

آیا تئوری و عمل می‌توانند با هم ترکیب شوند؟

بیشتر نویسندگانی که روی موضوع شکاف میان تئوری و عمل کار کرده‌اند، این شکاف را مسئله‌ای قابل‌محدودکردن دانسته‌اند. در نگاه آن‌ها، می‌توان تئوری و عمل را با یکدیگر ترکیب یا یکپارچه کرد یا دست‌کم میان آن‌ها ارتباط برقرار ساخت. در یک سنخ آرمانی، ممکن است تصویری از «دانشمند-مدیر» شکل بگیرد: فردی که هم برای پژوهش و هم برای مدیریت آموزش دیده است. اما در دنیایی که تخصص‌ها به‌سرعت رشد می‌کنند و تغییرات شتابان است، یافتن هر دو دسته مهارت در یک شخص بسیار دشوار است.

چنین سنخ آرمانی تنها در صورتی می‌تواند تا حدی محقق شود که دو شرط برآورده شود: مطالعات دانشگاهی بر مبنای مشکلات عملی و با انگیزه حل آن‌ها تعریف شوند، و مدیران میدان عمل نیز آگاهانه به دنبال ترکیب شواهد و بینش‌های علمی با سال‌ها تجربه و خرد انباشته خود باشند تا آمیزه‌ای متوازن از علم و فن، یا علم و هنر، پدید آید. بااین‌حال، چنین ترکیبی به‌ندرت رخ می‌دهد.

توجه به شکاف میان تئوری و عمل در سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۷ به‌طور چشمگیری افزایش یافت. البته باید دقت کرد که بیشتر مقالاتی که در این دوره درباره این موضوع منتشر شدند، ماهیت غیرتجربی و غیرنظری داشتند و بیشتر به شکل جستار یا مقاله نظرورزانه بودند. تعداد پژوهش‌های تجربی از زمانی افزایش یافت که شماره‌های ویژه‌ای در این باره توسط مجله بریتانیایی مدیریت و آکادمی مدیریت در سال ۲۰۰۱ و نشریه مطالعات سازمانی در سال ۲۰۱۰ منتشر شدند.

یافته‌های پراکنده و متناقض: زمینه‌ساز بی‌اعتمادی به شواهد

پس‌زمینه دیگری برای شکل‌گیری مدیریت مبتنی بر شواهد، تناقض در یافته‌های پژوهشی بود. در بسیاری از زمینه‌های مدیریتی، با افزایش حجم پژوهش‌ها، به‌ندرت شاهد اجماع میان پژوهشگران هستیم. برای بیشتر سؤالات مهم، برخی مطالعات نتایج مثبت نشان می‌دهند، برخی نتایج منفی و برخی شرایط اقتضائی یا تعدیل‌کننده را برجسته می‌کنند.

این وضعیت، این باور را ایجاد کرده است که یافته‌های پژوهش‌ها قابل تعمیم نیستند و هر نتیجه‌ای به بافت و موقعیت خاص خود وابسته است. اما چنان‌که اشمیت (۱۹۹۲) و هانتر (۱۹۸۲) استدلال کرده‌اند، بخشی از این اعتقاد به ویژگی موقعیتی، از روش‌های تحلیلی معیوب پدید آمده است؛ روش‌هایی که فراتحلیل می‌تواند بر آن غلبه کند.

اشمیت در این باره می‌گوید: «بسیاری معتقدند روش‌های سنتی تفسیر داده‌ها بر اساس آزمون‌های معناداری آماری، تأثیر خطای نمونه‌گیری را بر استنتاج علمی کاهش می‌دهد. فراتحلیل نشان می‌دهد که آزمون معناداری در واقع قوانین و فرآیندهای اساسی را در مطالعات جداگانه و متون پژوهشی پنهان می‌کند و به نتیجه‌گیری‌های سیستماتیک اشتباه منجر می‌شود.»

فراتحلیل می‌تواند نشان دهد چه زمانی تغییرات در اندازه اثر در مطالعات اولیه صرفاً ناشی از خطای نمونه‌گیری است و چه زمانی این تغییرات به تأثیرات زمینه‌ای یا تعدیل‌کننده واقعی مربوط می‌شود. به این ترتیب، به‌جای آن‌که هر مطالعه را جداگانه و با نتیجه‌ای متناقض با سایر مطالعات ببینیم، تصویری انباشتی از شواهد به دست می‌آید.

پژوهشگران علوم سازمانی به‌تدریج شروع به تولید فراتحلیل‌های بیشتری کردند و برخی از آن‌ها بسیار تأثیرگذار شدند. اما این گذار به‌آسانی رخ نداد و با جنجال و مقاومت همراه بود. بخشی از این مقاومت به پیچیدگی یادگیری روش‌های فراتحلیل مربوط می‌شد، اما دلیل عمیق‌تری نیز وجود داشت: فراتحلیل چیزی فراتر از یک روش جدید برای مرور پژوهش‌ها بود. ظهور فراتحلیل، اعتبار نسبی انواع مختلف پژوهش و به همان نسبت، پژوهشگران مختلف را تغییر داد. فراتحلیل‌ها، اغلب در ترکیب با تحلیل مسیر، به منابع مهم نظریه‌پردازی و سنجش تبدیل شدند، در حالی که اعتبار و نرخ استناد مطالعات پراکنده و بررسی‌های کیفی کاهش یافت.

پزشکی مبتنی بر شواهد: الگویی برای سایر حوزه‌ها

اصطلاح «پزشکی مبتنی بر شواهد» (Evidence-Based Medicine یا EBMed) نخستین بار توسط گوردون گویات و همکارانش در گروه کاری پزشکی مبتنی بر شواهد در سال ۱۹۹۲ ابداع شد. طبق تعریف چند تن از بنیان‌گذاران این جنبش، پزشکی مبتنی بر شواهد «استفاده آگاهانه، صریح و خردمندانه از بهترین شواهد فعلی در تصمیم‌گیری درباره مراقبت از بیماران است.»

پزشکی مبتنی بر شواهد به معنای ادغام تخصص بالینی فردی با بهترین شواهد بالینی خارجی حاصل از پژوهش‌های سیستماتیک است.

بنا به نظر اشتراوس (۲۰۱۱)، پزشکی مبتنی بر شواهد در عمل شامل پنج مرحله است:

  1. تبدیل نیاز پزشکان شاغل به اطلاعات، به یک سؤال قابل‌پاسخ؛

  2. یافتن بهترین شواهد برای پاسخ به این پرسش؛

  3. ارزیابی انتقادی شواهد از نظر اعتبار، اندازه اثر و کاربردی‌بودن؛

  4. ادغام ارزیابی انتقادی با تخصص بالینی و ویژگی‌های زیست‌شناختی، ارزش‌ها و شرایط منحصربه‌فرد بیمار؛

  5. ارزیابی اثربخشی و کارایی در اجرای مراحل بالا و جست‌وجوی راه‌هایی برای بهبود آن‌ها در دفعات بعدی.

پزشکی مبتنی بر شواهد ابتدا به‌عنوان یک نوآوری آموزشی آغاز شد، اما به‌تدریج به یک نوآوری در عمل تبدیل شد که چندین پایگاه داده از آن پشتیبانی می‌کنند. از جمله مهم‌ترین این پایگاه‌ها، مجموعه کوکران است: مجموعه‌ای از مرورهای سیستماتیک که توسط بیش از ۳۰ هزار داوطلب در بیش از ۱۰۰ کشور ایجاد شده است. این مرورهای نظام‌مند شواهد «از پیش ارزیابی‌شده» ارائه می‌دهند؛ به این معنا که ارتباط و کیفیت مطالعات بررسی و به‌صراحت درباره آن‌ها قضاوت شده است. پایگاه دیگر، McMaster PLUS است که به‌طور سیستماتیک سالانه ۳۰ هزار مقاله پزشکی را بررسی و ارزیابی انتقادی می‌کند و تنها حدود ۱۲ درصد مقالات معیارهای اعتبار و مرتبط‌بودن را کسب می‌کنند. پایگاه‌هایی مانند PubMed نیز وجود دارند که شواهد پزشکی ارزیابی‌نشده ارائه می‌دهند و نیازمند ارزیابی مستقل از سوی استفاده‌کننده هستند.

از پزشکی تا مدیریت: گسترش رویکرد مبتنی بر شواهد

پزشکی مبتنی بر شواهد از سال ۱۹۹۲ به‌سرعت گسترش یافت و در مرزهای حرفه پزشکی متوقف نشد. زمانی که «کنش بر مبنای شواهد» در روان‌شناسی مورد توجه جدی قرار گرفت و گروه ویژه ریاست جمهوری انجمن روان‌شناسی آمریکا در سال ۲۰۰۶ گزارشی درباره آن منتشر کرد، این موضوع در حال ورود به مدیریت بود. از همان زمان، رویکرد مبتنی بر شواهد به زمینه‌های دیگری مانند آموزش، پرستاری، مراقبت‌های بهداشتی و پلیس نیز نفوذ کرد.

در حوزه پلیس، لارنس شرمن در دانشگاه کمبریج در سال ۱۹۹۸ برای نخستین بار تعریفی از «پلیس مبتنی بر شواهد» ارائه کرد. در آموزش، دیوید هارگریوز، یکی از مدافعان اولیه آموزش مبتنی بر شواهد بود. به این ترتیب، آنچه در پزشکی آغاز شد، به‌تدریج به یک الگوی عام برای حرفه‌های مختلف تبدیل شد.

شواهد: یک ورودی تصمیم، نه تمام تصمیم

در این میان باید از یک ساده‌سازی خطرناک پرهیز کرد: این تصور که «تصمیم خوب» صرفاً تصمیمی است که بر اساس شواهد گرفته می‌شود. درس مهمی که از تاریخچه شکل‌گیری مدیریت مبتنی بر شواهد می‌توان گرفت آن است که شواهد، هرچند مهم، تنها یکی از ورودی‌های تصمیم‌گیری‌اند. تصمیم‌گیری در سازمان‌ها و سیاست‌گذاری عمومی، علاوه بر شواهد، تحت تأثیر تجربه و تخصص، ارزش‌ها، منابع، محدودیت‌های زمانی، منافع و روابط قدرت، بافت نهادی و ملاحظات اجرایی قرار دارد.

این موضوع به‌ویژه زمانی روشن می‌شود که مدیر با یک مسئله عملی مواجه است. جدول زیر نشان می‌دهد چگونه می‌توان مفهوم نظری مدیریت مبتنی بر شواهد را به یک مسئله تصمیم واقعی متصل کرد:

مسئله تصمیمچه چیزی باید بدانیم؟چه نوع شواهدی مفید است؟چه عوامل دیگری باید در نظر گرفته شود؟پیامد برای تصمیم آیا برنامه آموزشی جدید منابع انسانی را اجرا کنیم؟ اثر برنامه‌های مشابه بر عملکرد و رضایت کارکنان مرورهای سیستماتیک یا فراتحلیل‌های معتبر درباره اثر برنامه‌های آموزشی مشابه منابع در دسترس، فرهنگ سازمانی، زمان اجرا، مقاومت احتمالی شواهد، دامنه انتخاب‌ها را روشن می‌کند، اما تصمیم نهایی نیازمند قضاوت است آیا ساختار سازمانی را تغییر دهیم؟رابطه میان ساختارهای مختلف و بهره‌وری در سازمان‌های مشابه مطالعات تجربی با کیفیت بالا؛ مشاهدات سیستماتیک از تجربه سایر سازمان‌ها قدرت و روابط سیاسی درون سازمانی، هزینه‌های انتقال، بافت صنعت شواهد به کاهش ریسک کمک می‌کند، اما زمینه‌های خاص سازمانی را باید سنجید

کاربردهای عملی برای مدیران

مدیریت مبتنی بر شواهد، بیش از آن‌که یک تکنیک باشد، یک عادت فکری و رفتاری در حل مسئله است. کاربردهای آن در موقعیت‌های واقعی تصمیم‌گیری سازمانی قابل مشاهده است:

  • انتخاب میان گزینه‌های سیاستی: مدیران پیش از انتخاب یک خط‌مشی، به‌جای اتکا به شهود یا مد روز، شواهد موجود درباره اثربخشی آن گزینه را به‌طور نظام‌مند جست‌وجو و ارزیابی می‌کنند.

  • طراحی برنامه‌های مداخله‌ای: هنگام طراحی یک برنامه توسعه سازمانی، به‌جای شروع از صفر، از پژوهش‌های موجود درباره مداخلات مشابه بهره می‌گیرند.

  • تخصیص منابع: برای تصمیم درباره تخصیص بودجه، مدیر می‌تواند از شواهد مربوط به بازده نسبی گزینه‌های مختلف در شرایط مشابه استفاده کند، نه صرفاً از احساس درونی یا فشار ذینفعان.

  • ارزیابی مداخلات: پس از اجرای یک برنامه، ارزیابی سیستماتیک اثرات آن، الگویی از یادگیری سازمانی ایجاد می‌کند که با منطق مدیریت مبتنی بر شواهد هم‌خوان است.

  • حل مسائل سازمانی تکراری: به‌جای آن‌که هر بار برای مسئله‌ای مشابه راه‌حل جدیدی ابداع شود، مدیر می‌تواند از بدنه شواهد انباشته درباره آن مسئله استفاده کند.

در همه این کاربردها، نکته کلیدی آن است که شواهد به مدیر کمک می‌کند دامنه گزینه‌های ممکن را دقیق‌تر ببیند، ریسک‌ها را بهتر بسنجد و پیش‌بینی‌های آگاهانه‌تری انجام دهد، اما تصمیم نهایی همچنان مستلزم قضاوت مدیر، در نظر گرفتن ارزش‌ها و بافت سازمانی است.

چالش‌ها و محدودیت‌های مدیریت مبتنی بر شواهد

با وجود جذابیت نظری، پیاده‌سازی مدیریت مبتنی بر شواهد با چالش‌های جدی روبه‌روست:

  • کیفیت پایین یا ناهمگونی شواهد: در بسیاری از حوزه‌های مدیریتی، شواهد با کیفیت بالا کمیاب است و یافته‌ها اغلب از مطالعاتی با طرح‌های متفاوت به دست می‌آیند.

  • دشواری انتقال شواهد به زمینه جدید: شواهد به‌دست‌آمده از یک بافت سازمانی لزوماً در بافت دیگر قابل تکرار نیست. مسئله تعمیم‌پذیری در مدیریت بسیار عمیق‌تر از پزشکی است.

  • محدودیت زمانی و منابع: ارزیابی نظام‌مند شواهد نیازمند زمان و توان تحلیلی است که بسیاری از سازمان‌ها از آن برخوردار نیستند.

  • تضاد میان شواهد و ارزش‌ها: گاهی شواهد مؤثر بودن یک راه‌حل را نشان می‌دهند، اما آن راه‌حل با ارزش‌های سازمانی یا اجتماعی در تعارض است.

  • منافع و قدرت: تصمیم‌ها اغلب در میدانی از منافع و روابط قدرت گرفته می‌شوند و شواهد ممکن است به‌آسانی نادیده گرفته شوند یا به‌طور گزینشی مورد استفاده قرار گیرند.

  • سوگیری و قضاوت انسانی: حتی با وجود شواهد خوب، سوگیری‌های شناختی می‌توانند تفسیر و استفاده از شواهد را منحرف کنند.

  • فاصله میان تولید دانش و استفاده از آن: همان‌طور که در بحث شکاف تئوری و عمل دیدیم، مجلات تخصصی اغلب ارتباط خوبی با نیازهای عملی مدیران برقرار نمی‌کنند و انتقال یافته‌ها به زبان اقدام، خود یک مسئله است.

برای تصمیم‌گیرنده چه معنایی دارد؟

برای مدیران و سیاست‌گذاران، تاریخچه شکل‌گیری مدیریت مبتنی بر شواهد چند درس عملی به همراه دارد:

  • وجود پژوهش را با وجود شواهد قابل استفاده اشتباه نگیرید. همه پژوهش‌ها برای تصمیم‌گیری مفید نیستند. پیش از اتکا به یک یافته، درباره کیفیت و مرتبط بودن آن بپرسید.

  • به‌جای یک مطالعه، به دنبال مجموعه شواهد باشید. یک مطالعه واحد به‌ندرت می‌تواند مبنای قابل اعتمادی برای تصمیم باشد. مرورهای سیستماتیک و فراتحلیل‌ها تصویر بهتری ارائه می‌دهند.

  • شواهد را با قضاوت خود و بافت سازمانی ادغام کنید. شواهد تصمیم را آگاه می‌کند، اما جایگزین آن نمی‌شود. تجربه، ارزش‌ها و محدودیت‌های اجرایی هم‌چنان اهمیت دارند.

  • نسبت به ادعاهای قطعی درباره تأثیر یک مداخله محتاط باشید. همیشه از خود بپرسید: این ادعا بر چه شواهدی استوار است، در چه زمینه‌ای آزموده شده و آیا به بافت سازمان من قابل تعمیم است؟

  • به‌جای جست‌وجوی پاسخ نهایی، به دنبال پرسش‌های بهتر باشید. مدیریت مبتنی بر شواهد به شما کمک می‌کند پرسش تصمیم را دقیق‌تر صورت‌بندی کنید، نه آن‌که صرفاً یک نسخه از پیش‌آماده برای اقدام ارائه دهد.

در نهایت، رویکرد مبتنی بر شواهد مدیر را از اتکای صرف به شهود یا مدهای مدیریتی رها می‌کند، اما او را در برابر توهم قطعیت نیز محافظت می‌کند. این رویکرد، چارچوبی برای یادگیری مستمر از شواهد، ارزیابی انتقادی آن‌ها و ادغام آن‌ها با قضاوت حرفه‌ای و زمینه سازمانی فراهم می‌آورد.

جمع‌بندی

مدیریت مبتنی بر شواهد از دل دو نارضایتی تاریخی شکل گرفت: نخست، شکاف مزمن میان پژوهش دانشگاهی و عمل مدیریت، و دوم، پراکندگی و تناقض در یافته‌های پژوهشی که سبب بی‌اعتمادی به نتایج مطالعات منفرد می‌شد. تجربه پزشکی مبتنی بر شواهد نشان داد که می‌توان با نظام‌مند کردن جست‌وجو، ارزیابی انتقادی و ادغام شواهد با قضاوت حرفه‌ای، کیفیت تصمیم‌ها را بهبود بخشید. با این حال، مدیریت مبتنی بر شواهد در زمینه‌ای پیچیده‌تر از پزشکی عمل می‌کند؛ جایی که تعریف «بیمار»، «درمان» و «نتیجه» به‌مراتب مبهم‌تر است و عوامل زمینه‌ای، ارزشی و سیاسی وزن بیشتری دارند. بنابراین، این رویکرد نه به‌عنوان یک دستورالعمل جایگزین‌پذیر، بلکه به‌عنوان یک جهت‌گیری فکری و عملی برای بهبود مستمر تصمیم‌گیری باید درک شود: شواهد را جدی بگیرید، اما آن را با خرد، تجربه و واقع‌بینی ترکیب کنید.